تبليغاتX
Lilypie Premature Baby tickers گولی منگولی

گولی منگولی
سلام

خوبین؟

جاتون خالی... دیروز رفتیم کاشان. با پاترول .

راه افتادیم . نمیدونستم میتونیم محمد طاها رو تو ماشین و این همه راه کنترلش کنیم یا نه؟!؟!

اول رسیدیم قم و بعدشم کاشان. تو کاشان ناهارو زدیم و یه پارک خیلی خوبی بود اونجا همونجا نماز خوندیم و منم جای محمد طاها رو عوض کردم و یه چایی هم زدیم و راه افتادیم به سمت نیاسر که گلاب گیری رو تما شا کنیم


رسیدیم روستای نیاسر . خیلی مسافر اونجا اومده بودن. یه عالمه دیگ بود اونجا که گویا توش پر از گل محمدی بود از اونجا تقطیر میشد تو یه سری ظرفهای بزرگی و از اون ورم میریخت تو یه تانکر بزرگ . اونجا دوتا خانوم نشسته بودند و گلاب تازه دراومده رو میریختن تو ظرفهای مخصوص. ۴ تا گلاب یه لیتری خریدم با یه بسته گل محمدی تازه که ببرم خشکشون کنم و کمیشو بریزم تو چایی و بقیشم بریزم توی دوغ که خیلی حال میده به به.


کل مسیر رو مهدی تازوند این پاترول منو . سه بارم رفتیم پمپ گاز . خیلی خیلی مصرفش بالاس . حرکت عقربه بنزینشو خودم میبینم ... مصرف گارشم همین طور البته ما بیشتر مسیر رو کولر هم زده بودیم .


تو راه یه سری طرحه های رایگان گذاشته بودن برای چینی و بلور اصفهان . البته یه چیزی میخری بعد کلی ظرف و ظروفم بت مجانی میندازن ... خریدیم


موقع برگشت هم خیلی خسته بودیم بیچاره مهدی کل مسیر رو رانندگی کرد

نه و نیم رسیدیم خونه . بعدشم شیفت شب من شروع شد بشور و عوض کن و بخوابونو از این حرفا . نمیدونم محمد طاها هم با اون همه خستگی چرا باز صبح زود بیدار شد و نزاشت بخوابم . اونقدر کوفته ام که نگووووووووو

-------------------------

امروزم که روز مادر هست . با پاترول رفتیم بیرون برای مامانم کفش خریدم  و برگشتم.

الانم مامانم داره سعی میکنه محمد طاها رو بخوابونه ولی نمیتونه . وقت خوابش که میگذره فقط گریه میکنه .

الا و بلا نمیخوابه ...

جدیدا هم یاد گرفته فقط گاز میگیره.عصبانی که میشه مث گریه یهو دستتو میگیره . شونه مامانمو گاز گرفته نزدیک بود بکنه گوشتووو

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:34 ] [ فاریا جونی ]
سلاااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حدود 10 روز قبل متوجه شدم که دندونای بالای محمد طاها و سه روز قبل هم متوجه شدم که یه دونه دندون از بقل دندونای پاییتش جوونه زده 

آخی ی ی ی دیگه نمیتونم بش یگم بی دندون : دی 

همش میترسم وقتی دارم بش قطره اهن میدم دندوناش سیاه بشه اخه اول یه دور تو دهنش قرقره میکنه بعد قورتش میده. اون روز به سرعت لباش سیاه شد منم سریع دندوناشو پاک کردم و سیاه نشه

---

کلمات نامفهممی میگه مث: د د .. قن قن ...بای بای هم دو روزه یاد گرفته : دی

هر چی دم دستش هست میزاره تو دهنش ولی تا میام غذای کمکی بش بدم لباشو کیپ میکنه نمیزاره هیچی بش بدم  در نتیجه هی چی میزارم اخرشم خودم میخورم 


یکی دو هفته ای هم هست که تقریبا بدون کمک میشینه 

-------------------------------------------

دیروز رفتیم خونه دکتر اینا

شنیده بودم خانمش بوتاکس کرده وقتی دیدم اصلا خوشم نیومد چون لباش  میخندید از گونه به بالاش نمیخندید و چشماشم همین طور مات به ادم نگاه میکرد چون عظله های کنار چشم رو فلج کرده و اونا دیگه حرکت نمیکنن البته خوشبحتانه فابل بازگشته اگه این طوری میموند که واااااااااااااااای 

خودش اصلا رازی نبود میگفت وقتی میخوام مشاوره بدم خوب نمیتونم با مراجع هام ارتباط برقرار بکنم انگار مصنوعی شدم 

مهدی گفت شام بریم رستوران ژاپنی یا. رفتیم خیلی خوش گذشت عجب رستورانی داشتن به به کیف کردیم و در اخر هم کلی پیاده شدیم : دی دی دی

بعشدم رفتیم دربند . فکرشو بکن ساعت نردیک 12 شب با یه بچه کوچول رفتیم دربند اونم با چیی ی ی ی

با پاترول من .: دی

عجب ماشینیه خداییش همچین میرفت بالا که اصلا عین خبالشم نبود ... یه  چایی اون بالا زدیم یه عروسک ببعی یم برا محمد طاها خریدم و برگشتیم


[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:56 ] [ فاریا جونی ]

آداب غذا خوردن در مهمانیها - دستورالعمل جهت مردم اصیل اصفهان با محدوده جهانی


1)
قبلی غذا میباس رف دسشویی
2) بغل دسی بزرگا مجلس می باس وایساد ( اونجا سفره پر رنگ ترس)
3) اوِلی همه مرغا کبابا ماهیو وردار ، بعدی اون برنجا رو بکش (تو نسخه اصیل تر میگن اصی برنج نکش)
4) دوغا آخری دس بخور آخه ماسّاش کفی دلد میشیند سیر میشی‌

5)
کمربندِدو اوِل محکم کون آ یُخده یُخده واز کون تا آجری بیچینی
6) هر دفه سرِدا بالا کون آ شکری خدا کون آ یه نفِسی عنیق بکش تا یُخدِچی جا تو مِعدِد وا شِد

7)
اگه میشِد نشینا غذا بخور! تا وای میسی ، غذا اون کف میشینِد ، اووَخ بیشتِر میخوری

8)
کباب کوبیده رو حتما چارلا کون آ چنگالا بِزِن توش بعد بزِن تو خورش ماس آ سه تا تابش بده تا خُب خورش ماسا را جذبی خودِش کونِد. بعدی خیلی خیلی سریع بذار تو دَنِد ! چون این کارا خیلی سریع اتفاق میُفتِد ، معده نیمیتونِد به مغز فرمون بِدِد چیطو شد و شوما به این زودیا سیر نیمیشین !


[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 11:41 ] [ فاریا جونی ]
سلاااااااام

امروز یه ماشین خریدم. هفت و دویست.

به مهدی میگم چرا ۲۰۰ رو تخفیف نگرفتی؟

میگه اخه پسره خیلی پسر خوب و مظلومی بود دلم نیومد تازه دم عروسیشم بود

عجب باباااااااااا

-----------------

کمی خودم پول داشتم. دوتومن از خواهرم گرفتم بقیشم جور شد دیگه : دی


اینم عکسش

چطوره؟؟؟


[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 22:47 ] [ فاریا جونی ]
سلام

سال نو مبارک

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 18:53 ] [ فاریا جونی ]
سلام

دیروز رفته بودیم کرج. اونجا متوجه شدم که محمد طاهای گلم داره دندون در میاره

خدایا شکرت 

چن وقتی بود احیای میگردم دارخ گازم میگیره با لثه هاش فشار میداد ولی نمیدونستم دندون جوونه زده بیرون. دیروز متوجه شدم دیدم دوتا دونه کوچولووووو داره میاد بیرون

خیلی بیقراری میکنه. گریه میکنه . چشم چپش هم انگاری کمی ورم داره نمیدونم به خاطر دندونشه؟


الان یه هفته اس میزاریمش تو روروعک. خیلی خوشش میاد و یه سری کلمات عجیب مث::

ا گگگخ... ا گی گی...  اینا میگه توفش رو ته گلوش جم میکنه یه لغتی شبیه اگگگگگگگگگخ میگه

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 17:6 ] [ فاریا جونی ]
سلام به همگی

جواب امتحانام اومد

اون دوتا درسی رو که گند زدم و خودخوان برداشتم افتادم

بقیه رو قبول شدم اونم به لطف 6 نمره استاد . فردا انتخاب واحده همه رو عادی بر میدارم ببینم خدا چی میخواد

--------------------------------------

خصوصیات ماه هفتم ::

دیگه راحت بر میگرده بدون کمک  و خودشم مث سرباز میکشه جلو و وسیله بر میداره.

از شنبه هم که 14 اسفند بود رو روعکش رو راه انداختیم و سوار میشه و وقتی آهنگشو پخش میکنیم زبونشو در میاره و میخنده و راه میره. روز اول راه رفته بود و داشت وسایل رو دست میزد





[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 19:35 ] [ فاریا جونی ]

فاریا آمد

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمد طاها هم خوبه الان دیگه راحت رو شیکمش میچرخه ولی هنوز نمیتونه بره جلو. وقتی چیزی توجهشو جلب میکنه دستاشو مث موشک میگیره عقب پاهاشم از پشت میگیره بالا و هی میماله به هم . فک میکنه این طوری الان میره جولووووووو


=====================

تولدم مبارک

شکلک های ِ هلن


دیروز تولدم بود یه سال بزرگتر شدم ... دارم احساس میکنم کم کم دارم به سن بالا نزدیک میشم : دی

زیاد از تولدم خوشال نشدم ...


مهدی دو هفته پیش برام یه دوربین خرید  . کلا با وسایل جانبیش شد ۸۰۰ هزار تومن... تا حالا کادوی ۸۰۰ تومنی نگرفته بودم. بهش میگم سال بعد باید بهم ماشین بدی سال بعدشم خونه ..... توقعم رفته بالا : دی


باهاش خیلی عکس انداختم ... عجب عکسای توپی میندازه ... دوربینش سونی هست و ۱۶ مگا پیکسل

-------------------------------------

امروزم امتحان زبان خارجی داشتم.هیچی نخونده بودم    کمی هم سخت بود . از شانس صندلی منم چسبیده بود به تخته و نشد از هیشکی چیزی نیگا کنم 




[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 20:7 ] [ فاریا جونی ]
خیلی زور داره کلی به مخت فشار بیاری و بنویسی و آخرشم با فشار یه دکمه همشو بپرونی و دیگه یادت نیاد چی نوشته بودی


دیروز مراسم بزرگداشت علی اضغر بود.شب قبلش رفتم کلی دنبال لباس سبز گشتم براش. چون سیده دوس داشتم لباسش سبز باشه ولی پیدا نکردم در نتیجه همون لباس سفید رو خریدم.آوردم خونه تنش کردیم دیدیم خیلی بلنده ولی از عرض خیلی تنگه برگشتم عوضش کردم و پارچه سبز هم گرفتم برای سرش با سر بند سبز


رفتیم مراسم تو سینما بر گزار میشد. خیلی بچه اومده بود تو مراسم ...خیلی خو.ب بود و چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد دیدم یه نی نی بغل یه خانمی بود که اصلا تکون نمیخورد خیلی هم ریزه میزه بود یهو دیدم که ا این که اصلا بچه نیست یه عروسکه که لباس علی تنش کرده بود و آورده بود مراسم... آخی ی یالهی فک کنم بچه دار نمیشه .......

چن تا بچه مریض اونجا آورده بودن که /ادم دلش کباب میشد ..

خدایا من محمد طاهامو بیمه حضرت علی اضغر کردم ... تو رو به خون علی اضغر به همه فرزند صالح عطا کن ( الهی آمین )

------------------------------------

خصوصیات ماه پنجم :

تو این ماه کم کم میخواد قل بخوره . به شدت دستشو میخوره . کم کم مشتش محکم تر شده و چیزی بهش بدی دست دراز میکنه که بگیره .

اولین باری که یه چیزی رو از دست کسی گرفت زمانی بود که رفته بودیم نمایشگاه تل کام غرفه مگفا و خانم میرزایی یه شکلات داد به محمد طاها و اونم گرفت از دستش و. انداخت زمین....خیلی خوشحال شدم .


آب دهنش راه می افته آویزون میشه...



[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 20:46 ] [ فاریا جونی ]
سلام سلام صد تا سلام

امروز محمد طاها۹۸ روزشه.الان تو چهار ماهه

ماه اول: فقط گریه میکرد و شیر میخورد.هیچ شیرین کاری خاصی نداشت.سیزده روزگی حمامش کردیم تو خونه.تو ماه اول کلی عکس ازش گرفتیم.

ماه دوم:بعد از چهل روزگیش بردیمش ختنش کردیم.خیلی خیلی سختی کشیدم بچم.تو ماه دوم دیگه میخندید. خنده واقعی.منو هنوز نمیشناخت.خیلی عشق بغل شده.کلی هم عکس از ماه دوم انداختیم

نه که همش شیرین کاری داشت من نمیتونستم دنبال دوربین عکاسی بدوام و دوربین موبایلمم کم بود مهدی تصمیم گرفت یه گوشی جدید با دوربین بالا برام بگیره که هم دوربن باشه هم گوشی. ۷۰۰ پول گوشی دادیم.ولی من بازم از کیفیت دوربینش راضی نیست. خلاصه از ماه دوم هم کلی عکس و خاطره جم کردم.

تو ماه دوم کلمه ای که میگه: ایقی هست. معنیشو نمیدونم ولی خیلی خوشگل میگه:: ایقی

بعضی اوقات مث یاکریم که نوکشو میبنده و صداش از دور دست میاد اما میبینی بغل دستت داره آواز میخونه محمد طاها هم دهنشو میبنده و از تو مماخش ایقی میگه: دی

ماه سوم: اینجا ایقی رو به کمال رسونده. دست تو دهنش میکنه و یواش یواش هر چی جلو دستش میاد میخواد بزاره دهنش.آروم آروم صداهای دیگه در میاره از خودش.مامانم اینا میگن تو رو شناخته ولی من باورم نمیشه


ماه چهارم: تو این ماه ریحان اومد خونمون و محمد طاها برای بار اول با صدا خندید. به حدی که ترسیدم چشم بخوره.چنگی چنگی هم میکنه.از تو گهوارش هی چنگ میزنه به توری گهواره به طوری که ناخوناشو شکونده بود منم دیروز ناخونشو گرفتم بازم.دیروز ناهار کلی با صدا برام خندیده بود. سر سفره با مامانم نشسته بود و من در حین ناهار خوردن داشتم میگفتم: میخوام ماکارانی درست کنم و بدم محمد طاها دودستی بره توش

میخوام یه کیک خامه ای بزرگ بخرم و بدم محمد طاها بره توش با کله.آقا اینو که گفتم این بچه امگاری احساس داره من چی میگم یک با ذوق میخندید که نگووووووووووووووووووو. قند تو دلش آب میشدو هی من میگفتم میخوام برات کیک خامه ای بخرم این نی نی ما میخندید ..................

خلاصه الان یه هفته ای رفته تو چهار ماه. هر دفه کاری میکنه میخوام دوربین بیارم تا دستم میبینه ساکت ساکت ذول میزنه فقط به دوربین و عصاشو قورت میده.

---------------------------------------------

این بود اندر احوالات محمد طاها .

آهان یادم رف اینو بگم نمایشگاه دیجیتال مهدی اینا غرفه داشتن گفتیم یه سر بریم نمایشگاه غرفه رو ببینیم.تو مصلا گفتم بزار برم تو نماز خونه شیر بدم بعد راحت بریم بگردیم.

در حین شیر خوردن جناب آقای محمد طاها یه سرو صدایی +بوی بدی راه انداخت که از شلوارشم زد بیرونو خلاصه گند زد تو تیپش.مجبور شدم اونجا لختش کنم و کلا عوضش کنم.

از بس ضعیفم از الان گردنم درد میکنه .و بغلش میکنم و این درد الان زده به دست چپم.


ملت: بسته فاریا چقدر حرف میزنی اه ....




[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 19:19 ] [ فاریا جونی ]
سلام.خوبین؟

ختنه نی نی با هزاااااااااااار بد بختی تموم شد.بیچاره بچم خیلی سختی کشید خیلی ...

یه دکتر الاغ گیرمون افتاده بود.از خدا بی خبر.حلقه گیر کرده بود... اصلا بگذریممیخوام حتی دیگه یادم بیاد که چط.ر با بی حسی بچمو ....

خلاصه مشغولیم با بچه داری . الان عزیزم دو ماهو نیمشه . الهی قربونش برم

----------

دانشگاه قبول شدم. انتخاب واحد تموم شده و من موندم برای حذف و اضافه برم انتخاب واحد. خلاصه حسابی سرم شلوغ شده. کارای شرکتم از یه طرف. از امروزم که نمایشگاه رسانه های دیجیتا افتتاح شده و مهدی اینا ده روزی اونجاس.

خیلی دلم میگیره وقتی نیست.اعصابم خورد میشه دیر میاد دنبالم.نه اینکه همیشه پهلو هم بودیم و حالا نیستیم؟!؟!

کم همدیگه رو میبینیم. یاد اون روزایی که از صب تا شب پلو هم بودیم واقعا به خیر باشه


[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 20:18 ] [ فاریا جونی ]
سلام به همه برو بچ چ چ چ چ

خوبین؟

نی نی هم خوبه خدا رو شکر .

امروز 50 روزش شده.

میخوایم ببریمش ختنه . کمی استرس دارم همین جوریش اصلا نمیخوابه .دیشب 5 بار بیدار شده و اصلا نمیزاره منم بخوابم.روزا هم پا به پای ما بیداره و همش در حال نق زدنه.باید یکی هی یا بغلش کنه بازی کنه یا کن بیچاره ...

همش منتظر اینم که زودی بزرگ بشه انشا الله... خودشم راحت بشه

یه جورایی کرخت شدم.حوصله انجام هیچ کاری ندارم.شنیده بودم بچه بیاد اصلا وقت نمیکنیم به هیچ کاری برسیم ولی باور نمیکردم ...

انشا الله از آب و گل در بیاد .............

[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 20:46 ] [ فاریا جونی ]
سلاااااااااااااااام بر همگانی شما  : دی

خوبین؟؟

امروز بهترم

[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 14:2 ] [ فاریا جونی ]
با اومدن این فرشته کوچولو خیلی چیزا عوض شده

قرار بود فقط یه شب بمونم تو بیمارستان ولی چون قلبم نا نرتب میزد یه شبم بردنم تو سی سی یو نگهم داشتن .بعدشم دکتر قلب اومد گفت خیلی باید راه بری ... خیلی ...

الان چن روزیه احساس میکنم تپش قلب شدید دارم . همین الانم که دارم اینا رو مینویسم احساس میکنم قلبم اون تو داره میکوبه. نفسمم تنگ میشه . خدا به این بچه رحم کنه. خیلی میترسم. آره از مرگ میترسم ولی بعضی اوقاتم دوس دارم بمیرم. وقتی دوس دارم بمیرم فک میکنم این بچه تکلیفش چی میشه؟ می افته دست نامادری؟

الان دوس دارم بشینم گریه کنم. رفتم تو دسشویی کمی گریه کردم ولی به جای اینکه بهتر بشم بد تر شدم

اصلا ولش کن ...

-------------------------

همش میگن شیر با استرس نباید به بچه بدی ... اونم استرس میگیره . ولی این طوری باشه من باید شیر خشک بهش بدم چون آرامش ندارم .

خدایا به این بچه رحم کن ...

یکی از دوستا اومده بود تو نظراتش گفته بود دیگه از اون شوخی و شنگی خبری نیست ...آره خبری نیست ...چون دلم گرفته ...


البته نمیخوام نا شکری کنم دیگه تنها نیستم یه فرشته کوچولو دارم ولی این دل صاب مردمو چیکار کنم؟



[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 12:53 ] [ فاریا جونی ]
کلی نوشتم یهو دیدم نیست...


عرض کنم که از وقتی که این شیطون کوچولو اومده من همش خونه مامانم اینامو مهدی هم خونه مامانش ایناس.بهش میگم برو خونه یه سری بزن . به ماهی یا برس حیوونی یا موندن اونجااا. اون روز سر پا رفتم یکی دوتا لباس واسه خودم بیارم دیدم اووووووو یکی از لجن خوارا مرده بقیه هم نشستن خوردنش و کمی از سرش باقی مونده و هیشکی نیست بهشون برسه . ابو گند برداشته ولی هنوزم مهدی نرفته برش داره از تو آب. میگه حس و حال ندارم برم خونه

خلاصه کلا وقت نمیکنم به هیچ کارم برسم. خیلی کم خوابی دارم . دیشب ساعت دو خوابیدیم از ساعت چهار صب هم محمد طاها بیدار شده بود و گریه میکرد تاااااااااا بعد الظهر. خیلی خوابم میاد خیلی ی ی ی

کارای شرکت رو هم اوردم تو خونه انجام میدم مثلا. فکرشو بکن آرزو زنگ میزنه یه چیزی میگه . نجمه میگه مشتری منتظره تعیین قیمت کن پنلشو . پریسا میگه فیش داریم ... از این ورم یکی از مدیرا داره باهام چت میکنه و از اون ورم محمد طاها داره گریه میکنه . نردیک بود قاطی کنم کلا نمیدونستم چیکار کنم.خلاصه کمی سخته برام ... خوبه مامانم کمکم میکنه خدا رو شکر ولی بازم کم میارم کلا

میخو.ایم بریم ختنش کنیم.

امروز دیدم کمی از پوست پاش کنده شده فک کنم به خاطر همونه همش گریه میکنه

آخی ی ی ی بمیرم براش

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 21:51 ] [ فاریا جونی ]
درباره وبلاگ

چه با احساس مسئوليت داره آدامس ميجوه

تا ته حلقش هم ديده ميشه :D
*************************

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ
امکانات وب