|
گولی منگولی | ||
![]() فاریا آمد خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ محمد طاها هم خوبه الان دیگه راحت رو شیکمش میچرخه ولی هنوز نمیتونه بره جلو. وقتی چیزی توجهشو جلب میکنه دستاشو مث موشک میگیره عقب پاهاشم از پشت میگیره بالا و هی میماله به هم . فک میکنه این طوری الان میره جولووووووو ===================== ![]() تولدم مبارک ![]() دیروز تولدم بود یه سال بزرگتر شدم زیاد از تولدم خوشال نشدم ... مهدی دو هفته پیش برام یه دوربین خرید باهاش خیلی عکس انداختم ... عجب عکسای توپی میندازه ... دوربینش سونی هست و ۱۶ مگا پیکسل ------------------------------------- امروزم امتحان زبان خارجی داشتم.هیچی نخونده بودم ![]() [ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 20:7 ] [ فاریا جونی ]
خیلی زور داره کلی به مخت فشار بیاری و بنویسی و آخرشم با فشار یه دکمه همشو بپرونی و دیگه یادت نیاد چی نوشته بودی دیروز مراسم بزرگداشت علی اضغر بود.شب قبلش رفتم کلی دنبال لباس سبز گشتم براش. چون سیده دوس داشتم لباسش سبز باشه ولی پیدا نکردم در نتیجه همون لباس سفید رو خریدم.آوردم خونه تنش کردیم دیدیم خیلی بلنده ولی از عرض خیلی تنگه برگشتم عوضش کردم و پارچه سبز هم گرفتم برای سرش با سر بند سبز رفتیم مراسم تو سینما بر گزار میشد. خیلی بچه اومده بود تو مراسم ...خیلی خو.ب بود و چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد دیدم یه نی نی بغل یه خانمی بود که اصلا تکون نمیخورد خیلی هم ریزه میزه بود یهو دیدم که ا این که اصلا بچه نیست یه عروسکه که لباس علی تنش کرده بود و آورده بود مراسم... آخی ی یالهی فک کنم بچه دار نمیشه ....... چن تا بچه مریض اونجا آورده بودن که /ادم دلش کباب میشد .. خدایا من محمد طاهامو بیمه حضرت علی اضغر کردم ... تو رو به خون علی اضغر به همه فرزند صالح عطا کن ( الهی آمین ) ------------------------------------ خصوصیات ماه پنجم : تو این ماه کم کم میخواد قل بخوره . به شدت دستشو میخوره . کم کم مشتش محکم تر شده و چیزی بهش بدی دست دراز میکنه که بگیره . اولین باری که یه چیزی رو از دست کسی گرفت زمانی بود که رفته بودیم نمایشگاه تل کام غرفه مگفا و خانم میرزایی یه شکلات داد به محمد طاها و اونم گرفت از دستش و. انداخت زمین....خیلی خوشحال شدم . آب دهنش راه می افته آویزون میشه...
[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 20:46 ] [ فاریا جونی ]
سلام سلام صد تا سلام امروز محمد طاها۹۸ روزشه.الان تو چهار ماهه ماه اول: فقط گریه میکرد و شیر میخورد.هیچ شیرین کاری خاصی نداشت.سیزده روزگی حمامش کردیم تو خونه.تو ماه اول کلی عکس ازش گرفتیم. ماه دوم:بعد از چهل روزگیش بردیمش ختنش کردیم.خیلی خیلی سختی کشیدم بچم.تو ماه دوم دیگه میخندید. خنده واقعی.منو هنوز نمیشناخت.خیلی عشق بغل شده.کلی هم عکس از ماه دوم انداختیم نه که همش شیرین کاری داشت من نمیتونستم دنبال دوربین عکاسی بدوام و دوربین موبایلمم کم بود مهدی تصمیم گرفت یه گوشی جدید با دوربین بالا برام بگیره که هم دوربن باشه هم گوشی. ۷۰۰ پول گوشی دادیم.ولی من بازم از کیفیت دوربینش راضی نیست. خلاصه از ماه دوم هم کلی عکس و خاطره جم کردم. تو ماه دوم کلمه ای که میگه: ایقی هست. معنیشو نمیدونم ولی خیلی خوشگل میگه:: ایقی بعضی اوقات مث یاکریم که نوکشو میبنده و صداش از دور دست میاد اما میبینی بغل دستت داره آواز میخونه محمد طاها هم دهنشو میبنده و از تو مماخش ایقی میگه: دی ماه سوم: اینجا ایقی رو به کمال رسونده. دست تو دهنش میکنه و یواش یواش هر چی جلو دستش میاد میخواد بزاره دهنش.آروم آروم صداهای دیگه در میاره از خودش.مامانم اینا میگن تو رو شناخته ولی من باورم نمیشه ماه چهارم: تو این ماه ریحان اومد خونمون و محمد طاها برای بار اول با صدا خندید. به حدی که ترسیدم چشم بخوره.چنگی چنگی هم میکنه.از تو گهوارش هی چنگ میزنه به توری گهواره به طوری که ناخوناشو شکونده بود منم دیروز ناخونشو گرفتم بازم.دیروز ناهار کلی با صدا برام خندیده بود. سر سفره با مامانم نشسته بود و من در حین ناهار خوردن داشتم میگفتم: میخوام ماکارانی درست کنم و بدم محمد طاها دودستی بره توش میخوام یه کیک خامه ای بزرگ بخرم و بدم محمد طاها بره توش با کله.آقا اینو که گفتم این بچه امگاری احساس داره من چی میگم یک با ذوق میخندید که نگووووووووووووووووووو. قند تو دلش آب میشدو هی من میگفتم میخوام برات کیک خامه ای بخرم این نی نی ما میخندید .................. خلاصه الان یه هفته ای رفته تو چهار ماه. هر دفه کاری میکنه میخوام دوربین بیارم تا دستم میبینه ساکت ساکت ذول میزنه فقط به دوربین و عصاشو قورت میده. --------------------------------------------- این بود اندر احوالات محمد طاها . آهان یادم رف اینو بگم نمایشگاه دیجیتال مهدی اینا غرفه داشتن گفتیم یه سر بریم نمایشگاه غرفه رو ببینیم.تو مصلا گفتم بزار برم تو نماز خونه شیر بدم بعد راحت بریم بگردیم. در حین شیر خوردن جناب آقای محمد طاها یه سرو صدایی +بوی بدی راه انداخت که از شلوارشم زد بیرونو خلاصه گند زد تو تیپش.مجبور شدم اونجا لختش کنم و کلا عوضش کنم. از بس ضعیفم از الان گردنم درد میکنه .و بغلش میکنم و این درد الان زده به دست چپم. ملت: بسته فاریا چقدر حرف میزنی اه ....
[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 19:19 ] [ فاریا جونی ]
سلام.خوبین؟ ختنه نی نی با هزاااااااااااار بد بختی تموم شد.بیچاره بچم خیلی سختی کشید خیلی ... یه دکتر الاغ گیرمون افتاده بود.از خدا بی خبر.حلقه گیر کرده بود... اصلا بگذریممیخوام حتی دیگه یادم بیاد که چط.ر با بی حسی بچمو .... خلاصه مشغولیم با بچه داری . الان عزیزم دو ماهو نیمشه . الهی قربونش برم ---------- دانشگاه قبول شدم. انتخاب واحد تموم شده و من موندم برای حذف و اضافه برم انتخاب واحد. خلاصه حسابی سرم شلوغ شده. کارای شرکتم از یه طرف. از امروزم که نمایشگاه رسانه های دیجیتا افتتاح شده و مهدی اینا ده روزی اونجاس. خیلی دلم میگیره وقتی نیست.اعصابم خورد میشه دیر میاد دنبالم.نه اینکه همیشه پهلو هم بودیم و حالا نیستیم؟!؟! کم همدیگه رو میبینیم. یاد اون روزایی که از صب تا شب پلو هم بودیم واقعا به خیر باشه
[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 20:18 ] [ فاریا جونی ]
سلام به همه برو بچ چ چ چ چ خوبین؟ نی نی هم خوبه خدا رو شکر . امروز 50 روزش شده. میخوایم ببریمش ختنه . کمی استرس دارم همین جوریش اصلا نمیخوابه .دیشب 5 بار بیدار شده و اصلا نمیزاره منم بخوابم.روزا هم پا به پای ما بیداره و همش در حال نق زدنه.باید یکی هی یا بغلش کنه بازی کنه یا کن بیچاره ... همش منتظر اینم که زودی بزرگ بشه انشا الله... خودشم راحت بشه یه جورایی کرخت شدم.حوصله انجام هیچ کاری ندارم.شنیده بودم بچه بیاد اصلا وقت نمیکنیم به هیچ کاری برسیم ولی باور نمیکردم ... انشا الله از آب و گل در بیاد .............
[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 20:46 ] [ فاریا جونی ]
سلاااااااااااااااام بر همگانی شما : دی خوبین؟؟ امروز بهترم
[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 14:2 ] [ فاریا جونی ]
با اومدن این فرشته کوچولو خیلی چیزا عوض شده قرار بود فقط یه شب بمونم تو بیمارستان ولی چون قلبم نا نرتب میزد یه شبم بردنم تو سی سی یو نگهم داشتن .بعدشم دکتر قلب اومد گفت خیلی باید راه بری ... خیلی ... الان چن روزیه احساس میکنم تپش قلب شدید دارم . همین الانم که دارم اینا رو مینویسم احساس میکنم قلبم اون تو داره میکوبه. نفسمم تنگ میشه . خدا به این بچه رحم کنه. خیلی میترسم. آره از مرگ میترسم ولی بعضی اوقاتم دوس دارم بمیرم. وقتی دوس دارم بمیرم فک میکنم این بچه تکلیفش چی میشه؟ می افته دست نامادری؟ الان دوس دارم بشینم گریه کنم. رفتم تو دسشویی کمی گریه کردم ولی به جای اینکه بهتر بشم بد تر شدم اصلا ولش کن ... ------------------------- همش میگن شیر با استرس نباید به بچه بدی ... اونم استرس میگیره . ولی این طوری باشه من باید شیر خشک بهش بدم چون آرامش ندارم . خدایا به این بچه رحم کن ... یکی از دوستا اومده بود تو نظراتش گفته بود دیگه از اون شوخی و شنگی خبری نیست ...آره خبری نیست ...چون دلم گرفته ... البته نمیخوام نا شکری کنم دیگه تنها نیستم یه فرشته کوچولو دارم ولی این دل صاب مردمو چیکار کنم؟
[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 12:53 ] [ فاریا جونی ]
کلی نوشتم یهو دیدم نیست... عرض کنم که از وقتی که این شیطون کوچولو اومده من همش خونه مامانم اینامو مهدی هم خونه مامانش ایناس.بهش میگم برو خونه یه سری بزن . به ماهی یا برس حیوونی یا موندن اونجااا. اون روز سر پا رفتم یکی دوتا لباس واسه خودم بیارم دیدم اووووووو یکی از لجن خوارا مرده بقیه هم نشستن خوردنش و کمی از سرش باقی مونده و هیشکی نیست بهشون برسه . ابو گند برداشته ولی هنوزم مهدی نرفته برش داره از تو آب. میگه حس و حال ندارم برم خونه خلاصه کلا وقت نمیکنم به هیچ کارم برسم. خیلی کم خوابی دارم . دیشب ساعت دو خوابیدیم از ساعت چهار صب هم محمد طاها بیدار شده بود و گریه میکرد تاااااااااا بعد الظهر. خیلی خوابم میاد خیلی ی ی ی کارای شرکت رو هم اوردم تو خونه انجام میدم مثلا. فکرشو بکن آرزو زنگ میزنه یه چیزی میگه . نجمه میگه مشتری منتظره تعیین قیمت کن پنلشو . پریسا میگه فیش داریم ... از این ورم یکی از مدیرا داره باهام چت میکنه و از اون ورم محمد طاها داره گریه میکنه . نردیک بود قاطی کنم کلا نمیدونستم چیکار کنم.خلاصه کمی سخته برام ... خوبه مامانم کمکم میکنه خدا رو شکر ولی بازم کم میارم کلا میخو.ایم بریم ختنش کنیم. امروز دیدم کمی از پوست پاش کنده شده فک کنم به خاطر همونه همش گریه میکنه آخی ی ی ی بمیرم براش [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 21:51 ] [ فاریا جونی ]
سلاااااااااااااااااااااام به همگی شرمندتونم که نتونستم بهتون سر بزنم بچه داری و هزارتا کم خوابی و کم وقتی
[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 21:26 ] [ فاریا جونی ]
بهار زندگیم مهدی عزیزم چهارمین سالگرد ازدواجمون مبارک انشا لله صدمین سالگرد ازدواجمون ***************************** امسال سالگرد ازدواجمون فرق میکنه با سالای قبل امسال خدا یه فرشته کوچولو بهمون داده یه فرشته نااز و بیگناه محمد طاها
[ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ 20:55 ] [ فاریا جونی ]
دیروز با مهدی رفتم شرکت.بجه ها اومده بودن برا کارای عقب افتاده.دیدم خیلی دارن خودشونو باد میزنن.نجمه میگه فاریا چیلرها خاموشه امروز مام اومدیم اضافه کاری هی میریم رو خودمون آب میپاشیم با اسپری. خلاصه یه ساعت بعد منم به فکرم رسید برم با همون اسپری که دیدم نجمه داره رو خودش آب میپاشه کمی خودمو خیس کنم. رفتم تو آش پزخونه و دنبال اسپری گشتم ولی نبود گفتم کجاس ؟؟ گفت : تو کابینته در کابینتو باز کردم و یع اسپری پیدا کردم و شرو کردم همه جا رو آب پاشی کردن .گفتم نجمه این آبش بو میده چراااااا؟ گف: نه اونو خودم آب ریختم آره خوش بو هس خیلی ( گویا قبلا توش یه چیز خوش بو بوده ) همین طوری رو خودم آب پاش گلاب پاش مبکردم و خلاصه تقربا خودمو خیس کردم کامل تا اینکه کمی ریخت رو دستم . انگشتامو مالیدم به هم و بو کردم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااای این که داره کف میکنه رو ظرفش رو خوندم دیدم نوشته : شیشه شور نگو اسپری آب تو کابینت بقل بوده فقط خوب شد خارش نگرفتم ولی کلی بوی خوب میدادم
[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 22:24 ] [ فاریا جونی ]
جمعه با مهدی رفته بودم سینماااااااااااااااااااااااا فیلم شرط اول نشسته بودیم همین طور داشتیم از فیلم لذت میبردیم تا اینکه احساس کردم پاهام مور مور میشه . پامو دراز کردم رو تکیه گاه صندلی روبرویی که یه دختر پسر روش نشسته بودن. احساس کردم عجب صندلی نرمی . هی پامو مالیدم ( به اون قسمت نرم وای خدای من یهو زدم زیر خنده ( من همیشه گفتم که خوب شد من بازیگر نشدم چون اگه میشدم و یه جایی از فیلم برداری خندم بگیره باید کارو تعطیل کنن. هی میخوام به مهدی تعریف کنم نمیتونم . ریسه رفتم تو سینماااااا اونقدی که اشک از چشمام می اومد . تا حالا این دومین باریه که ایم مدلی خندیدم و اشکم در اومده . ) بیچاره دختره هیچی نگفت نگو اون قسمت نرم صندلی نبوده پشت اون دختره بوده که من هی از پشت ... [ دوشنبه نهم خرداد 1390 ] [ 19:36 ] [ فاریا جونی ]
با سلام خدمت همه دوستای نامرد فردا امتحان دارم . پیام نور . هیچی هم نخوندم . خودشون میگم محل زندگی رو تعیین کنین برای تعیین حوزه امتحانی نزدیک به محل زندگی اون وقت من بیچاره حوزم افتاده اون ور شهر . با مهدی میرم رفتن رو ولی برگشتن رو خودم باید بیام. یه روز میخواستیم استراحت کنیماااا دیگران ::: خوب میخوای نرو امتحان بدم چرا میزنی؟ هم میخوای بری دانشگاه هم میخوای نری امتحان بدی؟ من ::: چ میدونم والااااااااااااا [ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 12:2 ] [ فاریا جونی ]
غذای ماهی هامون تموم شده بود البته یه نوع دیگه غذا داریم ولی کسی خوشش نمیاد و نمیخوره فقط پولکی زیاد دوس دارن . دم ماهی فروشی نگه داشت تا غذای ماهی بخره . این مغازه علاوه بر ماهی پرنده هم میفروشه.دیدم مهدی بدو بدو اومده میگه: فاریا بدو بیا ببین اگه نیای از دستت رفته . رفتم تو مغازه بگو چی دیدم ... 2 تا بچه طوطی الانم خیلی دلم براشون تنگ شده فاریا نوشت1: چقدر انسانها خودخواهن که دو تا جوجه رو از مادرشون جدا میکنن [ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 17:27 ] [ فاریا جونی ]
هنوز تابستون نیومده خر مگس ها یا همون پرویز ها زیاد شدن ------ امروز نجمه خیلی عصبانی بود از دست محسن(برنامه نویس شرکت )اومده اصلاح شماره زده تو کل سیستم شماره مشتری یا قاطی کرده. بکی زنگ رد از قضا با من کار داشت به همکارم(آرزو )گفتم بده به نجمه . البته نمیدونستم با من کار داشته ها بعدا متوجه شدم.خلاصه دیدم نجمه قاطی کرده و داره خیلی داغ میشه.یارو داشته تهدید میکرده که شماره مسئولین بوده قاطی کرده کلی آشنا دارم و خلاصه پدرتونو در میارم و از این جور حرفا.داشتم فک میکردم خدا رو شکر گوشی رو ندادن به من و الا من که طاقت ندارم بشینم چرت و پرت یه اومول رو بشنوم کامل حالشو میگرفتم.خلاصه شمارشو دادیم مدیر عامل همچین حسابشو برسه بعدشم حساب محسن رو برسه با این برنامه نوشتنش. وقتی فکر میکنم که از صب باید با چنین افرادی سر و کله بزنیم کلی به خودمون میبالیم واس خاطر اینکه کشش این جور استرس هارو داریم. کلا میندازیم گردن آپ دیت سرورها . -------------------------------------------------------------------------------------------- فاریا نوشت1:تارگیا واس خرید باید برنامه ریزی کنیم.حتی کوچکترین خرید .چون اصلا وقت نداریم فاریا نوشت2:خسته نباشم فاریا نوشت 3:بچه ها میگن یه شکلی شدی فاریا نوشت4:به خودم قول داده بودم وبلاگ یکی نرم ولی بازم رفتم ... امان از دل فاریا .چه کنم با این دل که دوس دارم مطالبشو ولی تربیبشو اصلا.همش فوش میده بهم [ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 19:0 ] [ فاریا جونی ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||